تبليغاتX
نقطه عطف - تلنگری به سنگینی ....

نقطه عطف

شب بود و منِ جامانده از پرواز در تهران. و حالی که گرفته بود و می خواستم بازش کنم. با دوستان و جیب خالی سوار بر پراید تاختیم سوی علی بابا (تهرانی ها شاید بدانند صیغه علی بابا از چه باب است) پول دادیم. صبر کردیم. معجون را گرفتیم و خوردیم.

خوشی که زده بود زیر دل و کاریش نمی شد کرد (آتش زدن به جیب دوستان هم که یکبار برای همیشه است و نمی توان گذشت از آن!) جلوتر رفتیم و آیس نمی دونم چی چی را هم گرفتیم. اساسا معده ام تعجب کرد و تنها نصفش را خوردم.

شبی دیگر بود و این بار بعد از ریختن بنزین از کارت پر بار پدر در حلق آر دی  مجتبی و وعده به بستنی کرامت. رفتیم. گرفتیم و من از نوع قیفی آن و البته آن هم به خاطر نانش. به همین دلیل بستنیش را سیدابوالفضل خورد.

 

و من که دیگر در خیابان بستنی نخواهم خورد. چون در هر سه مکان افرادی را دیدم که به من و امثال من که جیبمان گویا پربارتر است، به دیده حسرت می نگرند و من تنها خجل بودم. چه آن موقع که آن شوهرِ زنِ جوان از پشت شیشه آیس نمی دونم چی چی با نگاه خود به داخل توأمان موجودی خود را برانداز می کرد و بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود پا به فروشگاه گذاردند و نمی دانم چقدر ته جیبش ماند هنگامی که مغازه را ترک کردند ولی ظاهرا به لحظاتی خوش ارزید، و چه آن موقع که مردک جلوی بستنی کرامت لبه پیاده رو نشسته بود و به دیده حسرت به منی که داخل ماشین بستنی در دست گرفته بودم و بعد از دیدنش با خود کلنجار می رفتم که آیا خودم بخورم یا به او بدهم ولی نفس سرکشم پیروز شد و ثواب خوشحال کردن دل مردک به مردی رسید که برایش بستنی که آن هم قیفی بود خرید.

یک آزمایش کوچک. رد شدم.

 

به امید روزی که برای پایبندی بر عهدم دلیلی نداشته باشم.

+ نوشته شده در  2007/10/24ساعت 0:10  توسط نقطه عطف  |